تبليغاتX

Ahvazta به وبلاگ اهواز تک خوش آمدید Ahvazta لطفا موضوع خود را از سمت راست ، قسمت آرشیو موضوعی انتخاب کنید Ahvaztak امام علی (ع) : ایمان بنده راست نباشد ، جز آنگاه که اعتماد او بدانچه در دست خدا است بیش از اعتماد وی بدانچه در دست خود او است ، باشد . Ahvaztak مژده ... مژده ... مژده به مناسبت ماه مبارک رمضان بخش قرآنی گنجینه قرآن راه اندازی شد. Ahvaztak عید سعید فطر را به شما روزه داران عزیز تبریک عرض می کنم. Ahvaztak

درباره وبلاگ
این وبلاگ در صدد رفع نیازهای بازدیدکنندگان عزیز طراحی شده امیدواریم از لحظات بازدید لذت کافی و کامل ببرید .منتظر نظرات شما بازدید کننده محترم هستیم.باتشکر..
پیوندهای روزانه
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
صبر ، بخشش ، عمل نیک
مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ وَمَا عِندَ اللّهِ بَاقٍ وَلَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُواْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ

 آنچه نزد شما است فاني ميشود، اما آنچه نزد خدا است باقي ميماند، و كساني را كه صبر استقامت پيشه كنند به بهترين اعمالشان پاداش خواهيم داد

سوره نحل آیه 96

   
فضیلت قرآن خواندن
پیامبر اکرم فرمودند که :

در خانه بهره ای از قرآن قرار دهید که اگر در خانه ای قرآن خوانده شود امر آن خانه به آسانی می گذرد و خیر آن خانه زیاد می شود و ساکنانش رو به فزونی میرود اما خانه ای که در آن قرائت قرآن انجام نگیرد در تنگنا قرار میگیرد و خیر آن کم میشود و ساکنانش رو به کاستی میروند.



   
در برخورد با حوادث تلخ، چه كنیم؟

در سر یك سفره ممكن است هم ترشى و فلفل قرار دهند و هم شیرینى و مربّا؛ كودكان از شیرینى و حلواى سفره لذّت مى‏برند، و فلفل و ترشى را بى مورد مى‏دانند، امّا بزرگ‏ترها هر دو را در سفره لازم مى‏دانند.

.:: حاج آقا قـــرائــتـــی ::.

 

 

 

 


ادامه مطلب
   
تو چرا جلوتر آمدی؟
کی از مسئولان بلند مرتبه، برای دادن گزارش به نزد امام آمد. پدر پیرش نیز همراه او بود. تا کنار امام رسید، پدرش را معرفی کرد.

امام با مهربانی گفت: «اگر این آقا پدر شماست، پس چرا جلوتر از او وارد اتاق شدید؟»

مرد از خجالت سرش را پایین گرفت.

--Emam--

 

 

 

 

 

 

   
کار خوبی کردی که رفتی!

وز جمعه بود. منافقان در نماز جمعه دانشگاه تهران، بمب‌گذاری کرده بودند. نوه دختری امام هم که باردار بود، به نماز جمعه رفته بود.

دختر امام با نگرانی منتظر دخترش بود. بالاخره از راه رسید و سلام کرد. مادرش با اخم تشر زد: «تو که باردار بودی چرا رفتی؟»

نوه امام چیزی نگفت:

پدربزرگ جلو آمد و پرسید: «سالم هستی؟»

او سرش را به نشانه «بله» تکان داد.

امام به گرمی دست نوه‌اش را گرفت و در گوشش گفت: «کار خیلی خوبی کردی که رفتی. خیلی از تو خوشم آمد که به چنین نمازی رفتی».

Emam

 

 

 

 

 

 

   
تا وقتی که موشک به اینجا بخورد!

سال‌های دفاع مقدس بود. صدای گلوله‌های ضدهوایی در تهران شنیده می‌شد. پناهگاهی در نزدیکی خانه امام ساخته بودند، ولی او به آن‌جا نمی‌رفت.

آن روز بعدازظهر، هفت- هشت موشک به اطراف جماران خورد. فرزند امام، احمد، به نزد پدر رفت و دید مطالعه می‌کند. با التماس گفت: «اگر موشکی به اینجا بخورد و شما طوری بشوید».

امام به چهره نگران احمد نگاه کرد و گفت: «من وقتی می‌توانم به مردم خدمت کنم که زندگی‌‌ام مثل آنها باشد. مگر همه مردم پناهگاه دارند. اگر مردم طوریشان بشود، بگذار به بنده هم بشود».

احمد نا امید شد و پرسید: «پس تاکی می‌خواهید اینجا بنشینید؟»

امام با دست به پیشانی‌اش اشاره کرد و گفت: «تا وقتی که موشک به اینجا بخورد».

--Moshak--

 

 

 

 

 

   
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS
Mohsen Mojtaba  

Copyright © 2006 All Rights Reserved by ahvaztak.Blogfa.com