|
|
|
درباره وبلاگ
![]()
این وبلاگ در صدد رفع نیازهای بازدیدکنندگان عزیز طراحی شده امیدواریم از لحظات بازدید لذت کافی و کامل ببرید .منتظر نظرات شما بازدید کننده محترم هستیم.باتشکر..
پیوندهای روزانه
پیوندها
جامعه مجازی منتظران حضرت مهدی (عج)
313 ستاره عاشق مهدی (عج) زیارت آنلاین حرم امام حسین (ع) دانلود ... آموزش کامپیوتر سایت مداحی تبیان کتابهای الکترونیکی کامپیوتر انسان کامل دانشگاه مجازي وصلت از صفر تا اینترنت :: قالب ساز :: طراح قالب
|
مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ وَمَا عِندَ اللّهِ بَاقٍ وَلَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُواْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ
آنچه نزد شما است فاني ميشود، اما آنچه نزد خدا است باقي ميماند، و كساني را كه صبر استقامت پيشه كنند به بهترين اعمالشان پاداش خواهيم داد سوره نحل آیه 96 پیامبر اکرم فرمودند که : در خانه بهره ای از قرآن قرار دهید که اگر در خانه ای قرآن خوانده شود امر آن خانه به آسانی می گذرد و خیر آن خانه زیاد می شود و ساکنانش رو به فزونی میرود اما خانه ای که در آن قرائت قرآن انجام نگیرد در تنگنا قرار میگیرد و خیر آن کم میشود و ساکنانش رو به کاستی میروند.
در سر یك سفره ممكن است هم ترشى و فلفل قرار دهند و هم شیرینى و مربّا؛ كودكان از شیرینى و حلواى سفره لذّت مىبرند، و فلفل و ترشى را بى مورد مىدانند، امّا بزرگترها هر دو را در سفره لازم مىدانند.
ادامه مطلب
کی از مسئولان بلند مرتبه، برای دادن گزارش به نزد امام آمد. پدر پیرش نیز همراه او بود. تا کنار امام رسید، پدرش را معرفی کرد.
امام با مهربانی گفت: «اگر این آقا پدر شماست، پس چرا جلوتر از او وارد اتاق شدید؟» مرد از خجالت سرش را پایین گرفت.
وز جمعه بود. منافقان در نماز جمعه دانشگاه تهران، بمبگذاری کرده بودند. نوه دختری امام هم که باردار بود، به نماز جمعه رفته بود. دختر امام با نگرانی منتظر دخترش بود. بالاخره از راه رسید و سلام کرد. مادرش با اخم تشر زد: «تو که باردار بودی چرا رفتی؟» نوه امام چیزی نگفت: پدربزرگ جلو آمد و پرسید: «سالم هستی؟» او سرش را به نشانه «بله» تکان داد. امام به گرمی دست نوهاش را گرفت و در گوشش گفت: «کار خیلی خوبی کردی که رفتی. خیلی از تو خوشم آمد که به چنین نمازی رفتی».
سالهای دفاع مقدس بود. صدای گلولههای ضدهوایی در تهران شنیده میشد. پناهگاهی در نزدیکی خانه امام ساخته بودند، ولی او به آنجا نمیرفت. آن روز بعدازظهر، هفت- هشت موشک به اطراف جماران خورد. فرزند امام، احمد، به نزد پدر رفت و دید مطالعه میکند. با التماس گفت: «اگر موشکی به اینجا بخورد و شما طوری بشوید». امام به چهره نگران احمد نگاه کرد و گفت: «من وقتی میتوانم به مردم خدمت کنم که زندگیام مثل آنها باشد. مگر همه مردم پناهگاه دارند. اگر مردم طوریشان بشود، بگذار به بنده هم بشود». احمد نا امید شد و پرسید: «پس تاکی میخواهید اینجا بنشینید؟» امام با دست به پیشانیاش اشاره کرد و گفت: «تا وقتی که موشک به اینجا بخورد».
|
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نوشته های خودم
دانلود نرم افزار اخبار آموزش کامپیوتر اینترنت رایگان دعوتنامه Persiangig بازی فلش مذهبی عکس موبایل معرفی سایت آموزنده گنجینه قرآن امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by ahvaztak.Blogfa.com